تاسوعا و عاشورا (تعزیه خوانی در نردین)

پرسیدم:ازحلال ماه، چراقامتت خم است؟ آهی کشیدوگفت:که ماه محرم است..گفتم: که چیست محرم؟باناله گفت:ماه عزای اشرف اولادآدم است

با عرض ادب و احترام خدمت دوستان گرامی،اینجانب علی محمدی راد امروز می خواهم از چگونگی برگزاری مراسمات محرم و صفر در روستای زیبا و تاریخی نردین الخصوص در رابطه با نحوه تعزیه خوانی و هییت های مذهبی برای اطلاع و شرکت در این مراسمات برای شما هموطنان ایرانی بنویسم
عاشورا .نردین
ادامه نوشته

خاطرات دهه 70نردین1

7 ساله بودم. اوایل خرداد ماه بود و آخرین روز امتحانات کلاس اول دبستان. وقتی از مدرسه بر می گشتم، همین که از سر خیابان وانت نارنجی رنگ پدربزرگ را رو به روی در خانه دیدم که زیر سایه دیوار همسایه رو به رویی پارک شده، دنیا را یکجا هدیه گرفتم. کم نبود روزهایی که از مدرسه بر می گشتم و با این صحنه مواجه می شدم، اما درست مثل هر روزی که این صحنه شادی آور را می دیدم، درست مثل هر روزی که خدا خدا می کردم آن کوچه گل و گشاد خاکی را خالی نبینم و نمی دیدم، باز هم چشمانم از خوشحالی برق زد.

از پدر بزرگ و وانتش و از کت و شلوار و صورت همیشه تراشیده و کیف دستی و قاشق مخصوصش و عشقی که میانمان بود و سفرهایی که با او رفتم اگر مجال باشد بعدها بیشتر خواهم گفت. اما حالا فقط دوست دارم در شادی این لحظه که نمی دانم فاصله سر کوچه تا در خانه را چه طور دویدم بمانم.

انتظار داشتم مثل همیشه نشسته باشد و به سه بالش گرد روی هم چیده، تکیه داده باشد و دستمال تا شده اش کنار دستش باشد و پیاله مخصوص چایش هم جلوش و من بپرم روی پاهایش بنشینم و از مدرسه برایش تعریف کنم، اما وقتی رسیدم دیدم لباس هایش را پوشیده و آماده رفتن است. اولش ناراحت شدم اما به من گفت زود آماده شوم و وسایلم را بر دارم تا با هم به نردین (Nardeyn)  برویم. این بهترین هدیه ای بود که می توانستم به مناسبت تمام شدن درس و مشق بگیرم. یواشکی نگاهی به مامان کردم و وقتی لبخند نشان از موافقتش را دیدم جلدی آماده شدم و با پدربزرگ عازم سفر شدم.

نردین روستایی دور افتاده بود در فاصله بیش از صد وهشتاد کیلومتری شاهرود که عمویم دوران طرح معلمیش را در آنجا می گذراند، و پدربزرگ قصد کرده بود برود و به پسرش سری بزند. نمی دانم چرا اما با ماشین خودش نرفتیم. رفتیم گاراژ و با یک اتوبوس بنز سفید و آبی که حتی آن زمان هم قدیمی بود (!) راهی شدیم. توی راه بارندگی شدیدی شروع شد. سقف اتوبوس تنها در نقش این بود که آب باران را کثیف کند و شره ای روی سر ما بریزد. با اینکه از همان وقت ها از خیس شدن لباس هایم بدم می آمد اما اینها هیچ چیزی از لذت سفر کم نمی کرد. فصل گیلاس بود و پدر بزرگ مقداری از گیلاس های باغش (که خدا بیامرزد آن باغ را که نمی دانم الآن به چه روزی افتاده و آن باغ هم خود دنیایی از خاطرات بود) آورده بود. از آن گیلاس های درشت و تپل سیاه رنگ با لکه های قرمز تیره که آن وقت ها به گیلاس خارجی معروف بودند. به گیلاس خوردن و نگاه کردن بیابان ها از شیشه اتوبوس راه را گذرانم تا بالاخره رسیدیم. هر چند راه زیادی نبود اما به خاطر جاده بد و ماشین بد و همه شرایط سال 73، به نظرم سه چهار ساعتی طول کشید تا رسیدیم.

الآن مجال نوشتن نیست اما در اولین فرصت از بهشت آسمانی نردین، خواهم نوشت...

خاطراتی ازجوانان دیروز،شوراهای امروز

دوران دبیرستان را با همان خصوصیات راهنمایی دنبال می کردم درس هایم تعریفی نداشت ولی باز هم از بعضی بچه ها درس خوان تر بودم امتحانات خرداد را دادیم من تنها یک درس را تجدید آورده بودم و خیلس ناراحت شدم از یکی از دوستان همکلاسیم که محمود نام داشت پرسیدم امتحانات را چکار کردی ؟با تمام توان پاسخ داد من که قبول خرداد شده ام روزها گذشت تا به ماه شهریور رسیدیم و باید می رفتیم دبیرستان و امتحاناتی را که قبول نشده بودیم را امتحان بدهیم اون روز ، روز آخر امتحانات شهریور بود در جلسه امتحان  دوستم محمود را دیدم که سر جلسه نشسته است با خودم کمی فکر کردم و گفتم محمود که گفته بود من قبول خرداد شده ام ولی اینجا سر جلسه امتحان چیکار دارد.بعد از جلسه متوجه شدم که محمود در خردادماه 9 تا از درس ها را تجدید شده بود و کل تابستان را برای امتحانات به دبیرستان می آمده است . ومن بخاطر اینکه محمود کفته بود من قبول خرداد شده ام بی خیال درس شده بودم در حالی که درس من از محمود بهتر بود و به همین خاطر اون یک درس را نخوانده سر جلسه امتحان رفتم و قبول نشدم در حالی که محمود 9تا امتحان را داد و قبول شهریور شد .حالا محمود لیسانس معدن دارد ومن دیپلمه ای بیش نیستم (خودتان نتیجه بگیرید)*خاطرات ابوالقاسم نجفی ومحمود محمدی راد، در دوران دبیرستان*

خاطراتی از دهه 70 نردین

نمی دانم آنجایی که بودیم خود نردین بود یا از دهات اطرافش. کوره دهی کم جمعیت بود. ساکنانش ترک بودند. اکثرشان فارسی بلد نبودند. عمو با دوست دیگرش که او هم معلم مدرسه همان روستا بود در خانه یکی از اهالی اتاقی اجاره کرده بودند. احترامی که به عمو و به تبع او ما می گذاشتند برایم بسیار جالب بود. انگار نان و تخم مرغ و پنیر و شیر محلیشان همیشه به راه بود. فقط یک شیر آب در حیاط خانه داشتند. انگار تازه آب لوله کشی به روستا آمده بود. محیط برایم خیلی متفاوت و عجیب بود. به دقت همه چیز را می دیدم. آن طور که هنوز بسیاری از جزئیاتش یادم هست.
ادامه نوشته

گدای نابینا

روزي مرد کوري روي پله‌هاي ساختماني نشسته و کلاه و تابلويي را در کنار پايش قرار داده بود روي تابلو نوشته شده بود: من کور هستم لطفا کمک کنيد. روزنامه نگارخلاقي از کنار او مي‌گذشت، نگاهي به او انداخت. فقط چند سکه در داخل کلاه بود.. او چند سکه داخل کلاه انداخت و بدون اينکه از مرد کور اجازه بگيرد تابلوي او را برداشت آن را برگرداند و اعلان ديگري روي آن نوشت و تابلو را کنار پاي او گذاشت و آنجا را ترک کرد. عصر آن‌روز، روزنامه‌نگار به آن محل برگشت، و متوجه شد که کلاه مرد کور پر از سکه و اسکناس شده است. مرد کور از صداي قدم‌هاي او، خبرنگار را شناخت و خواست اگر او همان کسي است که آن تابلو را نوشته، بگويد که بر روي آن چه نوشته است؟روزنامه‌نگار جواب داد: چيز خاص و مهمي نبود، من فقط نوشته شما را به شکل ديگري نوشتم و لبخندي زد و به راه خود ادامه داد. مرد کور هيچوقت ندانست که او چه نوشته است ولي روي تابلوي او خوانده مي‌شد: امروز بهار است، ولي من نمي‌توانم آنرا ببينم
وقتي کارتان را نمي‌توانيد پيش ببريد، استراتژي خود را تغيير بدهيد. خواهيد ديد بهترين‌ها ممکن خواهد شد. باور داشته باشيد هر تغيير بهترين چيز براي زندگي است. حتي براي کوچکترين اعمالتان از دل، فکر، هوش و روحتان مايه بگذاريد اين رمز موفقيت است ......... لبخند بزنيد

نامه ای به خدا

یک روز کارمند پستی که به نامه هایی که آدرس نامعلوم دارند رسیدگی می کرد متوجه نامه ای که روی پاکت آن با خطی لرزان نوشته شده بود نامه ای به خدا !با خودش فکر کرد بهتر است نامه را باز کرده و بخواند.در نامه این طور نوشته شده بود :خدای عزیزم بیوه زنی 83 ساله هستم که زندگی ام با حقوق نا چیز باز نشستگی می گذرد.دیروز یک نفر کیف مرا که صد دلار در آن بود دزدید.این تمام پولی بود که تا پایان ماه باید خرج می کردم.یکشنبه هفته دیگر عید است و من دو نفر از دوستانم را برای شام دعوت کرده ام. اما بدون آن پول چیزی نمی توانم بخرم. هیچ کس را هم ندارم تا از او پول قرض بگیرم.تو ای خدای مهربان تنها امید من هستی به من کمک کن...کارمند اداره پست خیلی تحت تاثیر قرار گرفت و نامه را به سایر همکارانش نشان داد.نتیجه این شد که همه آنها جیب خود را جستجو کردند و هر کدام چند دلاری روی میز گذاشتند.در پایان 96 دلار جمع شد و برای پیرزن فرستادند
همه کارمندان اداره پست از اینکه توانسته بودند کار خوبی انجام دهند خوشحال بودند.عید به پایان رسید و چند روزی از این ماجرا گذشت.تا این که نامه دیگری از آن پیرزن به اداره پست رسیدکه روی آن نوشته شده بود: نامه ای به خدا !همه کارمندان جمع شدند تا نامه را باز کرده و بخوانند. مضمون نامه چنین بود:خدای عزیزم. چگونه می توانم از کاری که برایم انجام دادی تشکر کنم . با لطف تو توانستم شامی عالی برای دوستانم مهیا کرده وروز خوبی را با هم بگذرانیم. من به آنها گفتم که چه هدیه خوبی برایم فرستادی...البته چهار دلار آن کم بود که مطمئنم کارمندان اداره پست آن را برداشته اند

هر کس آن چیزی را با دیگری قسمت می کند که از آن بیشتر دارد

روزی مردی برای خود خانه ای بزرگ و زیبا خرید که حیاطی بزرگ با درختان میوه داشت.

 

 در همسایگی او خانه ای قدیمی بود که صاحبی حسود داشت که همیشه سعی می کرد اوقات او را تلخ کند و با گذاشتن زباله کنار خانه اش و ریختن آشغال آزارش می داد.

 

یک روز صبح خوشحال از خواب برخاست و همین که به ایوان رفت دید یک سطل پر از زباله در ایوان است. سطل را تمیز کرد، برق انداخت و آن را از میوه های تازه و رسیده حیاط خود پر کرد تا برای همسایه ببرد.

وقتی همسایه صدای در زدن او را شنید خوشحال شد و پیش خود فکر کرد این بار دیگر برای دعوا آمده است.

وقتی در را باز کرد مرد به او یک سطل پر از میوه های تازه و رسیده داد و گفت :

" هر کس آن چیزی را با دیگری قسمت می کند که از آن بیشتر دارد ....."

همه اش به خاطر یک تکه پنیر....

چند روزی بود که کلاغ گلویش درد می کرد.

مدتی هم بود که قالب پنیری به منقارگرفته بود و نمی توانست آن را قورت بدهد.

گلویش مثل لولای یک در قدیمی خشک بود و  به سختی باز می شد.

پس دفترچه ی بیمه اش را برداشت و رفت پیش دکتر.

عجبا!دکتر کسی نبود جز آقا روباهه!کلاغ جا خورد،

خواست برگردد،اما دلش را به دریا زد و نشست روی صندلی.دکتر روباه با لبخندی

تاریخی و معنی دار نگاهش کرد و گفت:

((به به!دوست قدیمی، کمی تا قسمتی صمیمی،بد نباشد!از این طرف ها!))

کلاغ به گلویش اشاره کرد و به جای قارقار،قد قد کرد.

آخر می ترسید دهان باز کند و روباه پنیرش را بالا بکشد.روباه دستی به پرهای گردن

کلاغ کشید و گفت:((طفلک،گلویت درد می کند؟))کلاغ کله اش را تکان

داد،یعنی((بله.))روباه باز دوباره همان لبخند تاریخی و معنی دارش را بر لب آورد و چراغ

قوه را برداشت،روشنش کرد و به کلاغ گفت:

((دهانت را باز کن و بگو آآآآ...!))

کلاغ همان طور که پنیر را محکم گرفته بود،کله ی سیاهش را بالا انداخت و گفت:...

(())فکر می کنید چیزی گفت؟نه،

او عاقل شده بود،می دانست اگر دهانش را باز کند تاریخ تکرار می شود.پس هیچی

نگفت.روباه عصبانی شد:_مسخره بازی در نیاور !زود باش دهانت را باز کن!_...   ._


ادامه نوشته