تاسوعا و عاشورا (تعزیه خوانی در نردین)


7 ساله بودم. اوایل خرداد ماه بود و آخرین روز امتحانات کلاس اول دبستان. وقتی از مدرسه بر می گشتم، همین که از سر خیابان وانت نارنجی رنگ پدربزرگ را رو به روی در خانه دیدم که زیر سایه دیوار همسایه رو به رویی پارک شده، دنیا را یکجا هدیه گرفتم. کم نبود روزهایی که از مدرسه بر می گشتم و با این صحنه مواجه می شدم، اما درست مثل هر روزی که این صحنه شادی آور را می دیدم، درست مثل هر روزی که خدا خدا می کردم آن کوچه گل و گشاد خاکی را خالی نبینم و نمی دیدم، باز هم چشمانم از خوشحالی برق زد.
از پدر بزرگ و وانتش و از کت و شلوار و صورت همیشه تراشیده و کیف دستی و قاشق مخصوصش و عشقی که میانمان بود و سفرهایی که با او رفتم اگر مجال باشد بعدها بیشتر خواهم گفت. اما حالا فقط دوست دارم در شادی این لحظه که نمی دانم فاصله سر کوچه تا در خانه را چه طور دویدم بمانم.
انتظار داشتم مثل همیشه نشسته باشد و به سه بالش گرد روی هم چیده، تکیه داده باشد و دستمال تا شده اش کنار دستش باشد و پیاله مخصوص چایش هم جلوش و من بپرم روی پاهایش بنشینم و از مدرسه برایش تعریف کنم، اما وقتی رسیدم دیدم لباس هایش را پوشیده و آماده رفتن است. اولش ناراحت شدم اما به من گفت زود آماده شوم و وسایلم را بر دارم تا با هم به نردین (Nardeyn) برویم. این بهترین هدیه ای بود که می توانستم به مناسبت تمام شدن درس و مشق بگیرم. یواشکی نگاهی به مامان کردم و وقتی لبخند نشان از موافقتش را دیدم جلدی آماده شدم و با پدربزرگ عازم سفر شدم.
نردین روستایی دور افتاده بود در فاصله بیش از صد وهشتاد کیلومتری شاهرود که عمویم دوران طرح معلمیش را در آنجا می گذراند، و پدربزرگ قصد کرده بود برود و به پسرش سری بزند. نمی دانم چرا اما با ماشین خودش نرفتیم. رفتیم گاراژ و با یک اتوبوس بنز سفید و آبی که حتی آن زمان هم قدیمی بود (!) راهی شدیم. توی راه بارندگی شدیدی شروع شد. سقف اتوبوس تنها در نقش این بود که آب باران را کثیف کند و شره ای روی سر ما بریزد. با اینکه از همان وقت ها از خیس شدن لباس هایم بدم می آمد اما اینها هیچ چیزی از لذت سفر کم نمی کرد. فصل گیلاس بود و پدر بزرگ مقداری از گیلاس های باغش (که خدا بیامرزد آن باغ را که نمی دانم الآن به چه روزی افتاده و آن باغ هم خود دنیایی از خاطرات بود) آورده بود. از آن گیلاس های درشت و تپل سیاه رنگ با لکه های قرمز تیره که آن وقت ها به گیلاس خارجی معروف بودند. به گیلاس خوردن و نگاه کردن بیابان ها از شیشه اتوبوس راه را گذرانم تا بالاخره رسیدیم. هر چند راه زیادی نبود اما به خاطر جاده بد و ماشین بد و همه شرایط سال 73، به نظرم سه چهار ساعتی طول کشید تا رسیدیم.
الآن مجال نوشتن نیست اما در اولین فرصت از بهشت آسمانی نردین، خواهم نوشت...
روزی مردی برای خود خانه ای بزرگ و زیبا خرید که حیاطی بزرگ با درختان میوه داشت.
در همسایگی او خانه ای قدیمی بود که صاحبی حسود داشت که همیشه سعی می کرد اوقات او را تلخ کند و با گذاشتن زباله کنار خانه اش و ریختن آشغال آزارش می داد.
یک روز صبح خوشحال از خواب برخاست و همین که به ایوان رفت دید یک سطل پر از زباله در ایوان است. سطل را تمیز کرد، برق انداخت و آن را از میوه های تازه و رسیده حیاط خود پر کرد تا برای همسایه ببرد.
وقتی همسایه صدای در زدن او را شنید خوشحال شد و پیش خود فکر کرد این بار دیگر برای دعوا آمده است.
وقتی در را باز کرد مرد به او یک سطل پر از میوه های تازه و رسیده داد و گفت :
" هر کس آن چیزی را با دیگری قسمت می کند که از آن بیشتر دارد ....."
چند روزی بود که کلاغ گلویش درد می کرد.
مدتی هم بود که قالب پنیری به منقارگرفته بود و نمی توانست آن را قورت بدهد.
گلویش مثل لولای یک در قدیمی خشک بود و به سختی باز می شد.
پس دفترچه ی بیمه اش را برداشت و رفت پیش دکتر.
عجبا!دکتر کسی نبود جز آقا روباهه!کلاغ جا خورد،
خواست برگردد،اما دلش را به دریا زد و نشست روی صندلی.دکتر روباه با لبخندی
تاریخی و معنی دار نگاهش کرد و گفت:
((به به!دوست قدیمی، کمی تا قسمتی صمیمی،بد نباشد!از این طرف ها!))
کلاغ به گلویش اشاره کرد و به جای قارقار،قد قد کرد.
آخر می ترسید دهان باز کند و روباه پنیرش را بالا بکشد.روباه دستی به پرهای گردن
کلاغ کشید و گفت:((طفلک،گلویت درد می کند؟))کلاغ کله اش را تکان
داد،یعنی((بله.))روباه باز دوباره همان لبخند تاریخی و معنی دارش را بر لب آورد و چراغ
قوه را برداشت،روشنش کرد و به کلاغ گفت:
((دهانت را باز کن و بگو آآآآ...!))
کلاغ همان طور که پنیر را محکم گرفته بود،کله ی سیاهش را بالا انداخت و گفت:...
(())فکر می کنید چیزی گفت؟نه،
او عاقل شده بود،می دانست اگر دهانش را باز کند تاریخ تکرار می شود.پس هیچی
نگفت.روباه عصبانی شد:_مسخره بازی در نیاور !زود باش دهانت را باز کن!_... ._